اميري حسين ونعم الامير

ترسم كه بيايي و من آن روز نباشم ، اي كاش كه من خاك ره كوي تو باشم . . .
روی نیزه های کینه سر شاه تشنه کامه
دختری میگه که عمه، آیا این سر بابامه ؟
اگه این سر بابامه چرا پیشونیش شکسته ؟
عمه یه سوالی دارم واسه چی چشاشو بسته ؟
ماه قلب من نشسته روی آسمون نیزه
عمه جون بگو ببینم چرا غرق خون نیزه ؟
آرزوم اینه که عمه کنار بابام بمیرم

اون که آغوشی نداره ، من اونو بغل بگیرم
این آقای آسمونی کی میشه باهام بشینه؟
پاهام و بدم نشونش ، زخم پاهام و ببینه
توی اوج آرزوها توی رویاها فنا شد
تا یه شب کنج خرابه حاجت دلش روا شد
یه شب اون سر رو نیزه، پا گذاشت تو باغ لاله
جا گرفتش سر خورشید، روی دامن سه ساله
اللهم اِنی اَعوذُ بکَ مِنَ الَکربِ و البلا

این روز ها چه روزهای با عظمتی است :

موسی علیه السلام به طور سینا می رود
فاطمه سلام الله علیها به خانه علی علیه السلام
ابراهیم علیه السلام با اسماعیل علیه السلام به قربانگاه
محمد صلی الله علیه و آله با علی علیه السلام به غدیر
و حسین علیه السلام با همه هستی اش به کربلا . . .

امام باقر علیهالسلام
در گفتارى امیدآفرین و نشاط بخش به منتظران حقیقى حضرت مهدی مژده مىدهد که
«یَأْتِى عَلَى النّاسِ زَمانٌ یَغِیبُ عَنْهُمْ اِمامُهُمْ فَیاطُوبى لِلثّابِتِینَ عَلى اَمْرِنا فِى ذلِکَ الزَّمانِ اِنَّ اَدْنى ما یَکُونُ لَهُمْ مِنَ الثّوابِ اَنْ یُنادِیَهُمُ الْبارِىءُ عَزَّ وَ جَلَّ عِبادِى آمَنْتُمْ بِسِرّى وَ صَدَّقْتُمْ بِغَیْبى فَأَبْشِرُوا بِحُسْنِ الثَّوابِ مِنّى ؛
بر مردم زمانى مىآید که امامشان از منظر آنان غایب مىشود. خوشا به حال آنان که در آن زمان در امر ما اهلبیت ثابتقدم و استوار بمانند!
کمترین پاداشى که به آنان مىرسد، این است که خداى متعال خطابشان مىکند و مىفرماید:
بندگان من!
شما به حجت پنهان من ایمان آوردید
و غیب مرا تصدیق کردید.
پس بر شما مژده باد که بهترین پاداش من در انتظارتان است.

امام باقر علیه السلام فرمود:
مطمئنا بدان! اگر من آن روزگاران را درک کنم،
جانم را براى فداکارى در رکاب حضرت صاحب الامر علیهالسلام تقدیم مىدارم.

آن گاه امام باقر علیهالسلام ادامه داد:
«خداوند متعال به خاطر ارجگذارى به چنین منتظران راستینى به آنان مىفرماید:
شما مردان و زنان، بندگان حقیقى من هستید. رفتار نیک و شایستهتان را مىپذیرم
و از کردار ناپسندتان عفو مىکنم
و به خاطر شما سایر گنهکاران را مىآمرزم و بندگانم را به خاطر شما با باران رحمت خود سیراب
و از آنان بلا را دفع مىکنم.
اى عزیزترین بندگان من! اگر شما نبودید، عذاب دردناک خود را به مردم نافرمان نازل مىکردم.»

داره باران می باره

خدایا شکرت
.
.
.
خجل شد چو پهنای دريا بديد
که جايی که درياست ، من کيستم
گر او هست ، حقّا که من نيستم

چو خود را به چشم حقارت بديد
صدف در کنارش به جان پروريد
سپهرش به جايی رسانيد کار
که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن يافت کاو پست شد
در نيستی کوفت تا هست شد
تواضع کند هوشمند گزين
نهد شاخ پُر ميوه سر بر زمين
بوستان سعدی باب چهارم
باز عطر سیب و بوی بهار و شمیم یاس
بر بارش دوباره کوثر اشاره داشت

این بار حق به دامن موسی عطا نمود
آن کوثری که بال ملک گاهواره داشت
این سیب سرخ سیب بهشت پیمبر است
این دختر یگانه موسی بن جعفر است
مثل بهار بود هوای رسیدنت
باران چکید از رد پای رسیدنت
در پشت درب خانه تان جمع میشوند
خیل فرشتگان که برای رسیدنت_
-آماده اند از طرف ذات کردگار
خود را فدا کنند فدای رسیدنت
خاک بهشت بهر قدمگاه تو کم است
آغوش نجمه بود سرای رسیدنت
قلب برادرت ز تب شوق آب شد
در التهاب ثانیه های رسیدنت
در چشم خویش ذوق خدا را نگاه کن
گلخنده امام رضا را نگاه کن
امام خوبم فکر اصلاً فکرشم نمی کردم به فاصله چند روز نصیبم کنی که زیارت خواهرت هم برم
اندازه یه دنیا ممنون . . .

چشمههاي خروشان تو را ميشناسند
موجهاي پريشان تو را ميشناسند
پرسش تشنگي را تو آبي، جوابي
ريگهاي بيابان تو را ميشناسند
نام تو رخصت رويش است و طراوت
زين سبب برگ و باران تو را ميشناسند
از نشابور بر موجي از «لا» گذشتي
اي كه امواج طوفان تو را ميشناسند

اينك اي خوب، فصل غريبي سر آمد
چون تمام غريبان تو را ميشناسند
كاش من هم عبور تو را ديده بودم
كوچههاي خراسان، تو را ميشناسند
قیصر امین پور
امام خوبم ، ممنونم که اجازه دادی به زیارتت بیام . . .
تهران هم داره آماده میشه تا رنگ خودش رو عوض کنه
من عاشق بارونم . . .
خدا کنه امسال کلی باورن بیاد

نمایی از خیابان ولی عصر تقاطع نیایش